تبليغاتX
زير خط فقر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

"گستاخي"

تو را كه نميدانم

    ولي من ؛ تا آخر گناهم هستم.

از هر كجاي اين جهنم كه مي خواهي برانم

  

تو را كه نميدانم

ولي. من اين قدر پا حرفم مي ايستم تا از پا بيفتم، تا از نفس...

  

تو را كه نميدانم

     ولي من نمي توانم ببينم و كاري نكنم، ببينم و دم نزنم

تو را كه نميدانم ولي ...

            بتها اينگونه بوده اند!!

                                        نه؟!!

 


هان! اِ خدا!!! پس به من بگو

                    در روز محشر چگونه مي ايستي در محضر خالقان خود

-اين ذهنها كوچك ما-....

 

 

تو را كه نميدانم

 ولي من دوستت دارم؛آنگونه كه تو را آفريده ام ؛

 در دست نيافتني خيالم

 

كه هر انسان براي خودش خدايي دارد.     

كه تويي!..

..............................................

سلام . اميد وارم كه تعطيلات خوبي رو گذرونده باشيد.براي من كه تعطيلات خوبي بود ، البته اگه خبراي بد ش رو ناديده بگيريم. مثل مرگ دوستانمون تو تصادف ، يا دل كند ن د وستي از ما و وداعي كوتاه براي مدتي طولاني و يا مثلاً به تاراج رفتن صداي فرهاد مهراد بزرگ توسط خواننده اي كه تا ديروز ميخوند:"دلم ميخواد اي خوشگله دوس دخترم تو باشي..."اونم فقط

  به خاطر اينكه شاعر، يه شخصيت رابطه ايه و بداي ديروز با يه چاپلوسي نزد ايشون بهتريناي امروزن...و كلي تو برنامه ش تبليغ ميشن...

بگذريم... بگذريم

 يه ترانه و يه غزل كه هر دو سالخورده شدن:

 

"توبه"

خدايا منو نبخش!گناه من چيه غير از فرياد؟

به جاي زانو زدن؛پا گذاشتن روي حرف جلّاد

 

خدايا منو نبخش، همه چيز من گناهاي منه!

منو تبعيدم كن، به همون دوزخي كه جاي منه

 

منو تبعيدم كن؛ به يه شهر بي درو بي جاده

منو تبعيدم كن ، به جزيره هاي دور افتاده

 

عاصي ام از شب تيره؛ دلم از اينجا ميگيره

منو بنداز تو جهنم؛واسه توبه خيلي ديره

 

من بودم كه از چشام، نعمت نديدنو دزديدم

كه يه شب يواشكي، راه شيري طلوعو ديدم

 

من همونم كه يه بار،رد شدم از مرز ممنوع سكوت

من همونم كه يه گل كاشته بودم تو حصار برهوت

 

خدايا منو ببخش! واسه فريادي كه هيچوقت نزدم

خدايا منو ببخش! ميدونم؛ميدونم خيلي بد م

 

عاصي ام از شب تيره؛ دلم از اينجا ميگيره

منو بنداز،به جهنم؛واسه خوبي خيلي ديره...

 

و غزل:

 

تو مثل خوشه گندم؛تو مثل شاخه سيب

نگاه، پشت نگاه و فريب پشت فريب

نمي شود زتو دل كَند ،چشمها گناه!

نميشود به تو دل بست، چشمهاي نجيب

نميتوان كه تورا –هرچه سعي كرد- شناخت

چگونه اسم تورا...؟ آه !آشناي غريب

تو ناز و وسوسه!...ترديدو خواندن و راند ن

تو مثل خوشه گندم؛تو مثل شاخه سيب...

 

ديگه عرضي نيست...خيلي طولاني شد.

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در سه شنبه 15 فروردین1385 و ساعت 1:32 قبل از ظهر | 

 

 

دل پدر مثل سير و سركه مي جوشد

                 تخم مرغ رنگي چرخي مي خورد

ومادر مي خواند:"نون...والقلم..."

 

 

 

سال عشق ،سال اشك،سال خنده،سال قهر،سال آشتي ،سال رنج،

سال خستگي،سال  سلام، سال دوستي،سال خداحافظي؛...سال خوب،سال بد.

امسال هم گذشت.شايد به خير گذشت...

خواهر ميگويد:" مثل برق گذشت"،نميدانم؛ شايد...من كه بيشتر

از يك سال بزرگ شده ام...

فروردينِ پشت كنكور،ارديبهشت كتابخانه،خرداد درس و ترس،

تير ماه امتحان ،تيرماه بي خيالي،مرداد داغ،مرداد كارگاه پدر

 وغرور من– كاش زودتر  مي شكست-

شهريور نگاه، شهريور دل،شهريور ساندويچ فروشي در مغازه داوود...

و..مهر ماه دانشگاه ،آشتي با پدر،.....شهريورومهر ماه خانه ترانه

و تعطيلي و دشمن ستيزي و آخر سر خوشحالي وفتح آنچه

 هنوز نميدانم چيست،  

 

  آبان...جيب خالي و پز عالي ...آبان بد...نه!..آبان خوب..آبان آن روي

 زندگي روز هاي كارگري و شب هاي عملگي   آبان كار وخستگي

 و غروري كه ترحم بر مي انگيخت تا دست دراز نكنم، كه بابا بفهمد.

  و...آبان نزديكتر شدن به شاعري در غربت...به روح بزرگوار ترانه

اين خاك در لندن

 

   آذر ماه دارو خانه...سبكتر شده بودم؛ و آرام تر.

دي ماه آرامِ قدم زدن در كنار ِ رفيق هميشه ماندني ام كه هيچ وقت نمي ماند؛

زاينده رود قشنگ كه پا گير اصفهانم كرده.....و دي ماه دعوا

 با مامور 110 به خاطر جرمي كه گناه نيست........

بهمن ماه تولد ...و بهترين هديه دنيا كتابي بود و لبخندي...

بهمن ماه تقدير،گفتن و راحت شدن از حرفي كه بغض بود هر چه باداباد-

...من در شبي برفي به دنيا آمده ام...سه شنبه بوده ؛اينها را مادرم گفته...

تا اسفند ماه پر جنب و جوش،رنگ بهار و بوي عيد،خيابان و دستفروشها،

اسفند ماه خداحافظي.......با همه چيز و سلام..... به همه چيز

برادر ميگويد:"آره مثل برق"

...................................................................

 

سلام دوستان. اول سال نو رو تبريك ميگم و بعد آرزوي خوب بودنشو ميكنم؛

سالي پرترانه...

و اما يه ترانه ماجرا دار: با محمد نويري داشتيم از

 جلسه شعر پنج شنبه ها پياده بر مي گشتيم كه يكي دو بيت

از اين ترانه شكل گرفت و بعد تبديل به دو تا ترانه شد يكي من ؛

يكي ام محمد نوشت...دلي بود:

 

"چه تنها"

 

سر راه رود خونه ها سد شديم            واسه دل سپردن مردد شديم

چرا دس نذاشتيم تو دستاي هم            چرا پايي كه پشت پا زد شديم؟

چقد بد شديم ما،چقد بد شديم

 

ببين آينه ها رو به ما ميشكنن             ببين لحظه ها رُو كه جون ميكنن

ببين كوچه ها خيس اشك منن            هزار بار از اين كوچه ها رد شديم

چقد بد شديم ما،چقد بد شديم

 

چقد زش شدم تو لباس خودم!              چقد بد شدي تو!،چقد بد شدم!

 

چي شد خنده از بين ما كوچ كرد؟           كدوم دسته گل ،دستامو پوچ كرد؟!

 

پر از شكّ و ترديد و امّا شديم             چه تنها شديم ما،چه تنها شديم!

مث روزهاي مبادا شديم                    پر از حرف هاي نبايد شديم

چقد بد شديم ما،چقد بد شديم

 

نگو ديگه رفتيم از ياد هم                      تو لا مذهبِ عشق مرتد شديم

 

نگو سر نوشت من و تو بده!                   نگو خوب نمي شيم؛شايد شديم

نگو بد شديم ما!نگو بد شديم!!!

نگو......

محسن آزادي- محمد نويري

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در چهارشنبه 2 فروردین1385 و ساعت 2:50 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar