تبليغاتX
زير خط فقر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
روز جهانی کارگر...
 

زل زده بود تو چشمای درشت و سبزش .حدود یک سال میشد که با "سالی هودسن"نامزد کرده بود. دقیقاً 15 آ گوست 1888 . قاب عکس رو گذاشت

 کنار کاغذ کادو هایی که دیشب خریده بود، طرحای عجیب و غریبی داشتن ،

یه بار با"سالی" یه دل سیر به کاغذ کادوها خندیده بودند...در حالیکه

 یه لبخند بی اختیار رو لباش بود یه نگاه رو تقویم انداخت،

با اینکه کاملاً میدونست امروز چه روزیه- یکم ماه می((may بود-

روز تولد "سالی".

تو این چند وقت نتونسته بود یه هدیه ی آبرومند براش بخره...

با اینکه میدونست هنوز چند دلاری کم داره ، یه بار دیگه همه ی

پولشو شمرد.مصمم بود اون آویز سینه رو بخره.  چشماش رو

 بست و تو تصورش دید که نگین آبیش چقدر رو سینه ی سفید

و لطیف "سالی"

خودنمایی میکنه.....................

به خیابون پنجم که رسید نفس زنان و

 بریده،"ادوارد" رو که نا امیدانه  به ته خیابون چشم

دوخته بود،دید. با اینکه میدونست دقیقاً 20 دقیقه دیر کرده،

یه نگاه رو ساعتش انداخت وگفت متاسفم.ادوارد مثل همیشه

کم حرف،سری تکون داد و گفت مهم نیست.

-         پول رو آوردی؟

-         آره

-         ممنون ،تا آخر همین ماه پسش میدم

-         مهم نیست. فعلاً نمی خوامش........................

 

جواهر فروش خواست جعبه رو کادو کنه که  چشماشو از

 خیابون گرفت و گفت :"لازم نیست آقا". از مغازه که خارج شدند

 یکراست  به طرف خیابون اصلی که محل تجمع بود رفتند.

خیلی شلوغ بود هر کی برای خودش رو یه تیکه پارچه یا تخته

 شعارایی رو نوشته بود.فکر کرد  همه کاملاً  میدونن که

هیچ کس به این شعارا اهمیت نمیده...

جعبه رو تو جیب داخلی کتش گذاشت ،چون امن تر بود،

و با ده نفر از همکاراش که قبلاً قرار گذاشته بود دست

دادو از طرف خودش و ادوارد به خاطر تاخیرشون

معذرت خواهی کرد.چون میدونست ادوارد به خاطر

هیچ کاری معذرت نمیخواد، و همین طور تقصیر خودش بود

 که تو عالم خیال زمان رو فراموش کرده بود........

حدود یک ساعت گذشت و جمعیت همین طور منظم و

 هماهنگ شعار میدادند.اما یکهو یه نفر که جلوتر ایستاده بود

پلیسی رو که با باتوم زده بودش به طرف پیاده رو هل داد و

کله پا کرد،اوضاع خیلی بد شده بود ناگهان ادوارد رو دید که

 داره سعی میکنه خودشو از دست دو تا ماموری که بینشون

گیر افتاده نجات بده ،به رفش دوید، صدای سه تا شلیک همه رو

آروم و وحشت زده کرد،ادوارد که هنوز گیج بود پاش به چیزی

گیر کردو افتاد یه کم که گذشت متوجه شد پاهاش رو یه بدن خونیه،

شوکّه شده بود حتّی نمیتونست گریه کنه..............

"سالی" یه نگاه رو ساعتش کرد اومد دم در ایستاد و

غرغر کنان گفت :"دیگه هیچ وقت اینقدر دیر نمیکرد."

داشت بر میگشت توی خونه ش که یه سایه از سر

پیچ خیابون دوان دوان نزدیک شد و بریده بریده و با اشک

 گفت:"نیکلاس امروز تیر خورد و تو بیمارستان مرد!مجبور

شدم پیشش بمونم،متاسفم که منتظر موندی؛بریم داخل"

-         آه!متاسفم                                                "محسن آزادی"

.......................................................

 

سلام دوستان.داستانی که خوندید شاید هم واقعیت داشته باشه...

نمیدونم اما به هر حال اول ماه می روز جهانی کارگر نامیده شد.

بعد از حادثه ی 1889 در ایالات متحده....

 

این بار با دو ترانه قدیمی:

 

"مثل من"

 

یه حنجره ی زخمی ؛ تکرار سکوت ساز

یه ماشه ی بی انگشت؛یه سنگر بی سرباز

 

این مثل منه وقتی،از دستای تو دورم

وحشت زده ی مرگم،سرمای شب گورم

 

یه زخم نمک خورده؛ دیوار ترک خورده

یه بچّه خیابونی؛ تنها و کتک خورده

 

تقویم بد گریه، بی روزای تعطیلی

یه صورت لب بسته، سرخ از گذر سیلی

 

 

این مثل منه وقتی،از دستای تو دورم

وحشت زده ی مرگم،سرمای شب گورم

 

یه پرسه ی بی مقصد؛ یه جادّه که بن بسته

یه سایه ی بی آدم؛ یه هم سفر خسته

 

این مثل منه وقتی،از دستای تو دورم

وحشت زده ی مرگم،سرمای شب گورم

 

دستاتو بده تا من،زاییده بشم از نو

چشماتو نثارم کن، تا دیده بشم با تو

 

نو کن دل گیتارو، با زخمه ی یک ناخن

با مرهم یک بوسه زخمامو مداوا کن.........

 

 

 

 

 

"داداش کوچیکه"

 

دنیای تلخ ما رو باش؛ کوچیکه

مردی شدی دیگه،داداش کوچیکه

 

 

مشقاتو خوب نوشتی و بابا خرید برای تو

یه دفتر نقاشی و چن تا مداد رنگی نو

 

برگه های دفترت و،نقّاشیات خالی نذاشت

همیشه ام یه خونه بود،که دود کش و پنجره داشت

 

یه آسمون آبی داشت؛ با تیکّه ابرای سفید

یه رودخونه که گوشه ی صفحه به دریا می رسید

 

پشت یه کوه قهوه ای ،خورشید یه پارچه خنده شد

چن تا دونه هفت سیاه، یه آسمون پرنده شد

 

رویاهاتو کشیدی با چن تایی تاب و سرسره

مامان وقتی میخنده و بابا وقتی دساش پره

 

دنیای تلخ ما رو باش؛ کوچیکه

مردی شدی دیگه،داداش کوچیکه...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در یکشنبه 17 اردیبهشت1385 و ساعت 2:47 قبل از ظهر | 
خبر...

 

سلام...در ادامه ی برنامه های گفتگو با هنرمندان، این بار دوستانی که علاقه مندند در برنامه ی مصاحبه ی اینترنتی با داریوش اقبالی شرکت کنند باید قبلاً در قسمت تالار گفتگو های سایت گل سرخ ترانه ثبت نام کنند وساعت ۹:۳۰ دوشنبه ۱۱/۲ شب به وقت ایران آنلاین باشند...با سپاس ازخانم  ترانه آزادی....

 

بخوان که دوباره بخواند این عشیره ی زندانی...این قبیله ی ویرانی...گل سرود شکستن را...حرف آخر رستن را
|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در شنبه 9 اردیبهشت1385 و ساعت 10:13 قبل از ظهر | 
ایثارگران بزرگ تاریخ
 

سلام دوستان.بی مقدمه یه خبر:وبلاگ خانه ترانه ی اصفهان بالاخره

 با زحمت بچه ها  راه اندازی شد. که هدف از راه اندازیش این بود

 که اعضا از برنامه های هفته ای که درپیش دارن با خبر بشن و

همچنین گزارشی از فعالیت هفته ی گذشته در اختیار عموم قرار بگیره...

که همیشه در صفحه ی اصلی دو پست وجود داره اولی مربوط به

برنامه ی آینده و دومی مربوط به گزارش هفته ی پیش...گزارشات

و مطالب هفته های گذشته هم در آرشیو قرار میگیره..البته وبلاگ

 قسمتهای دیگه ای هم داره. مثل معرفی آلبومهای ایرانی و

موسیقی ملل،اخبار خانه ی ترانه ،اطلاعیه ها،آلبوم عکس ،

ارتباط با ماو...

 

در ضمن برای آگاهی اون دوستانی که شاید بی خبرن باید بگم

که جلسات هفتگی خانه ی ترانه ی اصفهان روزهای یکشنبه ی

هر هفته در خیابان آمادگاه سالن آمفی تئاتر حوزه ی

هنری اصفهان(سوره)برگزار میشه.(ساعت 5/3 تا 7)

به هر حال من وظیفه ی خودم می دونم که از دوست و برادرای

 خوبم مهدی ایوبی که زحمت مدیریت خانه ی ترانه ی اصفهان

 و اجرا رو میکشه ،روزبه آزادی که زحمت مدیریت وبلاگ

و تایپ مطالب و...باهاشه و همچنین محمد نویری که اندیشه های

ناسیو نالیستی رو زیر پا گذاشت و وبلاگ خانه ترانه اصفهان

رو طراحی کرد و شکل داد...هزار تا تشکر کنم....

(لینک وبلاگ و دوستان در پیوند ها ی پایین صفحه هست،هیپرلینک وردم مشکل داشت)

 

.....................................................

 

"ایثارگران بزرگ تاریخ"

 

راستش وقتی تو مسافرتم توالتای کثیف بین راه منو یاد دنیای

سیاست میندازه(تهوع آوره)

و سیاستمدار ها هم که مثل...

وقتی تو کاخهای سیاه و سفید و رنگی میشینن و در حالی که

 دارن آروق پر خوری صبحانه یا ناهارشونو میزنن در مورد

"سوء تغذیه ی کودکان آفریقایی"گپ میزنن ودر پایان زیر

نور فلش دوربین خبر نگارا با هم دست میدن در حالیکه از

 نتایج مذاکره راضی ان و لبخند احمقانه ای رو لباشونه...بعد از چند

 ماه ام هیچ اتفاقی نمی افته غیر از اینکه مثلاً یه دولت برای حفظ

منافع اقتصادی و توسعه ی کشاورزی چندین تن گندم  تو دریا بریزه...

 

از سیاست بازی حالم به هم میخوره وقتی که آدمای معمولی فقط

اسباب بازی آدم گنده ها میشن...نمیخوام نا امید باشم ولی همیشه

 همینجور بوده و هست و خواهد بود...

 

اون برده هایی که زیر شلاق سربازای فرعون می مردند

چه گناهی داشتن؟ یا اصلاً چه

فرقی با شاهزاده ها داشتن؟ کی تا حالا تو دنیا دلش به

 حالشون سوخته؟ اصلاً تاریخ باهاشون چی کار کرد؟...

نهایتاً خیلی احساس گناه بکنیم میشه جریان هیروشیما و ناکازاکی

که سالی یه بار طی مراسمی برای اون آدما افسوس بخوریم

 و هر سال بهونای جدید برای افسوس خوردن بتراشیم.

 یه باغبون پارک یه روز حرفایی بهم زد که این سوال

 برام پیش اومد که اگه فرعون زندگی

کرد اگه فلان مقام بلند پایه فلان کشور داره زندگی آنچنانی

 میکنه پس اون برده، این کارگر،

این بیوه زن با هف تا بچه ،این ولگرد کارتون جمع کن....

اینا دارن چه غلطی میکنن؟؟؟؟تو این دنیا؟....

 

همیشه ی تاریخ عده ی زیادی (چه فقیر چه سرمایه دار)

فدا میشدن تا یه عده ی کمی(سیاست بازها)به هر چی میخوان برسن...

چه از راه جنگ چه از راه مثلاً صلح.

 

ولی همیشه برده ها،کارگرا و اقشار کم در آمد، ایثارگران بزرگ تاریخ

 بودندو هستندو...کاش روزی بنویسم نخواهند بود

همه جای دنیا همینطوره ...هر روز شکاف طبقاتی

 – این زخم کهنه ی بدخیم بیشتر سر وا میکنه و تازه تر

 میشه هنوز آتیش تظاهرات فرانسه داغه...بیشتر از نصف مردم دنیا

دارن به سرعت به فقر سقوط میکنن...(ما یعنی جهان سومی

ها از زیر خط فقر و اونایعنی توسعه یافته ها از بالای خط فقر)

که این فاصله ی طبقاتی نه فقط اقتصادی بلکه

 

 فرهنگی هم میشه و روزی دچار خلاء ترسناک فرهنگی هم میشیم....

 

حالم از سیاست  به هم میخوره...تو دنیایی که اگه این بازی و

 خوب بلد نباشی همه چیزو باختی...توی دنیایی که حتی

 برای ابراز عشق و"دوستت دارم"گفتن هم باید سیاست

به خرج بدیم...

لعنت به این توالتای کثیف تو راه که باعث شد من اینقدر وراجی کنم.ببخشید.

 

اینبار دو ترانه:

 

 

"1"

 

با تو قدم زدم تموم دنيا رو                       ديروزو امروزو جاده فردارو

 

زير اهرام مصر،پاي ديوار چين               تو قصر كرملين،رو ديوار برلين

 

اشك برده هاو خون آدمابود                   رد پاي شلاق ،رو گرده ما بود

 

رو چكمه هيتلر،رو دست استالين          رو دونه دونه،آجراي اوين

 

اشك برده هاو خون آدمابود                   رد پاي شلاق ،رو گرده ما بود

 

همسفر صداي من،براي تو،براي من

 

سكوت معنايي نداره،آزادي رو فرياد بزن!

 

بوي خون ميومد از تو تخت جمشيد               بوي مرده ميداد تن كاخ سفيد

 

خون بود وآتيش بود،همه جاي زمين          گاهي به نام خاك،گاهي به نام دين

 

ما آدما بوديم، كه فراموش شديم                  تو آزمايشگاه سياست موش شديم

 

همسفر صداي من،براي تو،براي من

 

سكوت معنايي نداره،آزادي رو فرياد بزن!

 

با من قدم بزن!تموم رويا رو                 بامن زندگي كن ،روياي فردارو!

 

از خوابم بپرون،اين كابوس زشتو           با من فرياد بزن ،روياي بهشتو

 

همسفر صداي من،براي تو،براي من

 

سكوت معنايي نداره،آزادي رو فرياد بزن!

 

 

....................................................

 

"2"

 

من از هیچّی تو این دنیا نمیترسم                        با تو من دیگه از فردا نمی ترسم

نه از تقدیر می ترسم نه از سختی                       تورو دارم، از این حرفا نمیترسم!

 

تو روی غصّه وا میسّیم؛بگو آره!                     بگو تا من ببینم کی نمیذاره؟!

آخه دستای تو پشت منو داره                           آخه فریاد من مشت تو رو داره

 

من و تو خسته ایم از بس تو دنیا؛ تا دس دادیم رفاقت دس نگه داشت

به غیر از خط کش آقا معلّم  ؛  کسی دس توی دست ما نمیذاشت

 

من از هیچّی نمیترسم تو دنیا؛ اگه یک لحظه بیتابم تو باشی

اگه بیداری و خوابم تو باشی؛ اگه آفتاب مهتابم تو باشی

 

تو همدست گناه پرسه ی من باش!                     منم اسم شب این کوچه ها میشم

تو لب تر کن ، حریق بوسه ها میشم                  تو لب وا کن،صدا میشم صدا میشم

 

نگو از حادثه سیری،نترسونم!                        نگو تسلیم تقدیری ،نترسونم!

بگو دستامو میگیری،بگو هستی!                    بگو هستی ، نگو میری،نترسونم!

 

من و تو خسته ایم از بس تو دنیا؛ تا دس دادیم رفاقت دس نگه داشت

به غیر از خط کش آقا معلّم  ؛  کسی دس توی دست ما نمیذاشت

 

من از هیچّی نمیترسم تو دنیا؛ اگه یک لحظه بیتابم تو باشی

اگه بیداری و خوابم تو باشی؛ اگه آفتاب مهتابم تو باشی

 

- محسن آزادی-

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در شنبه 2 اردیبهشت1385 و ساعت 2:0 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar