تبليغاتX
زير خط فقر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سردمه.........

 

از عشق تو سوت بلـــبلی خواهم زد             با لعل لبت دوا گلی خواهم زد

لب بر لب نوشین تو خواهم چسباند             نوشابه ی غیر الکلی خواهم زد

................................

 

صُب زود وقتی که باد،تو کوچه صداش میاد

         می رم و فوری درو وا می کنم،

                                       داد می زنم:

"آی نسیم سحری! یه دل ِپاره دارم...چن می خری؟"

«عمران صلاحی»

 

................................

 

از شنیدن خبر فوت عمران صلاحی شوکّه شدم.راستش فکر می کنم به مرگشم خندیده باشه.

شایدم اونو خندونده باشه.

به هر حال نوعی طنز تلخ که مخا طبشو به فکری عمیق فرو می بره دوست داشتنی ترین

جنبه ی شعرای ایشون بود و البته هست.

مثلاً ضربه ای که در پایان یکی از شعرهاشون - که به گمانم اسمش عیادت بود- وجود داره

 واقعاً مخاطبو سر دو راهی خندیدن و غصّه خوردن قرار می ده که باعث

نیشخندی تلخ میشه:

«...آشنایانم نیز،به ملاقات پرستار جوان می آیند...»

دردی که توی بعضی شعراشون وجود داره گاهی تو رو هم تکون میده...

................................

 

این بار با یکی از ترانه های عمران صلاحی و یک چهار پاره ی جدید از خودم در خدمتتون هستم:

 

کمک کنین هلش بدیم،چرخ ستاره پنچره

تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره

شاید با دیدنش یه شب،وا بشه چن تا حنجره

به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کودوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم! چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کودوم وره؟

کنار تنگ ماهیا،گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقّه رو،مُهر نمازش می کنن

آخر خط که می رسیم،خطّو درازش می کنن

آهای فلک که گردنت،از همه مون بلن تره!

به ما که خسته ایم بگو،خونه ی باهار کودوم وره؟...

«عمران صلاحی-1342»

............................................................

«مدارک محکمه پسند و اصل توحید»

سیبی از شاخه ی باغ افتاد،نیمی از سیب را خورده بودند

اینچنیــــــن قصّه ی تلــــخ ما را ،در حـــکایات آوُرده بودند

بعد ها نیوتن آمد و گفت :"سیب افتاده چون جـِــرم دارد"

نیمی از سیب را خورده بودند؟!خوب درخت خودت کِرم دارد!!

راستی که اگر من نبودم، کلّ تاریخ تحریف می شد

نیمه شب توی تخت زلیخا، یوسف لخت توقیف می شد!

گشتم و هیچ جا ما نبودیم،قطره بودیم و دریا نبودیم

چون سرابی که از دور پیداست،دور بودیم؛امّا نبودیم!

عقربه روی ساعت شنی هاست،ساعتم بیست و پنج دقیق است

اوّل جنگهای صلیبی ست ،دوره ی میرزا منجنیق است!

باد می آید از سمت دنیا، برگهای درختان خزانی ست

عصر نابودی دایناسور هاست،صبح پایان جنگ جهانی ست

ما پدرهای عیسا نبودیم ،چون که آنروزها ما نبودیم!

قاضی محترم!به خدا ما، توی تخت زلیخا نبودیم!

برگی از شاخه ای زرد افتاد ،ما به فرمان تو باد بودیم

آری از دست نیرنگ ابلیس،آنکه از شاخه افتاد بودیم...

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در پنجشنبه 13 مهر1385 و ساعت 5:11 قبل از ظهر | 
باز آمد بوی ماه مدرسه

...حتی اگر نمی ترسی٬از تاریکی و تنهایی

   تا بگریزی به آغوشم٬ترسیدن را بهانه کن...

«حسین منزوی»

سلام دوستان.

دوباره ماه مهراومد.البته ما که دیگه ازمون گذشت.امّا دلم تنگ شده واسه کلّه ی کچل و قرآن ِ سر ِصف و دعوای تیمی تو راه مدرسه و دویدن توی حیاط و نمره ی انظباط و ترس از ناظم و التماس وخواهش و دم دفتر وایسادن تو زنگ ورزش و...آخِیش.

........................................................................................................

این بار با یه ترانه ی مشترک دیگه در خدمتتون هستم.کنار زاینده رود و توی چهار باغ عبّاسی با مهدی ایّوبی :

هر کسی از این به بعد سرش تو آخور خودش

چشاتونو بگیرین تا زشتیا رو نبینین

وسط جهنّمی که هیزمش اشکای ماست

رفقا چش بذارین٬بهشتیا رو نبینین

به ما ربطی نداره که دنیا تو دست کیه

به ما ربطی نداره که ساقیمون مست کیه

اگه ما مترسک زمین کدخدا شدیم

غمی نیس٬خورشید خانومم کلفت تاریکیه

تن دادیم به زندگی ٬سر به راه و سر به زیر

جیکّمون در نمیاد ٬وسط این هیر و ویر

خیلی گنده ایم واسه٬حرفای کوچیک زدن

حال نداریم دیگه پا بذاریم رو دُم شیر

عمر ما دیگه به فتح روشنی قد نمی ده

ماها چوب کبریتیم و حریف ِ این شب نمی شیم

تا روزی که قدّمون از سایه مون کوتاتره

حریف نقشه های کثیف این شب نمی شیم

هر کسی از این به بعد کار خودش بار خودش

هر کسی از این به بعد آتیش به انبار خودش

اگه فریادی توی حنجره ی ما نطفه بست

خفه می کنیم اونو تو لحظه ی تولّدش

تن دادیم به زندگی ٬سر به راه و سر به زیر

جیکّمون در نمیاد ٬وسط این هیر و ویر

خیلی گنده ایم واسه٬حرفای کوچیک زدن

حال نداریم دیگه پا بذاریم رو دُم شیر

........................................................................................................

خدا نگهدار.

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در دوشنبه 3 مهر1385 و ساعت 4:44 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar