تبليغاتX
زير خط فقر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پر هر چی که نمیشه گفت...

      

 

      

     پر قايقاي بي پارو، پر ِ آدماي غمگينم  

مث ِ ساحلي كه خشكيده، قبر ماهياي ساردينم

 

   سلام... از اينكه كمي دير به روز ميكنم معذرت ميخوام...

       با يك بيت از ترانه هاي خانم تفنگ ساز شروع كردم تا در ادامه به معرفي شعر ايشون بپردازم.

دو سال پيش در جلسه عمومي شهرداري اولين بار بود كه از ايشون شعري شنيدم و با توجه به پس زمينه هاي ذهني كه از پست مدرن دارند،كار متفاوتي به نظرم رسيد...

اين ذهنيت در كارهاي غير از ترانه ايشون مشهوده و در ترانه هاش فضاي مه آلودي رو

مي سازه...

چن نمونه از كارهاي سپيد يا در قالب كلاسيك رو مي تونيد از تو وبلاگشون بخونيد

كه گاهی موجه ترين شكل پست مدرنه و نشون دهنده ي درك دقيق از اونه:

شما دستهايتان مسري بود.... (سپيد)

يا

از جنس آهنربا نيست اين دستهاي كشنده....(غزل)

يا

بي مخاطب ترين رسانه تو باش، برسانم به هركجا كه رسيد...(چارپاره)

يا

ميروم تا عقب عقب رفتن، پشت پس كو چه هاي بي منطق

ميروم آ نطرف كمي بدوم، ميروم آ نطرف كمي عاشق...(چارپاره)

 

از طرف ديگر جزء نگري و كشف هاي بكر و آ ن هاي پي در پي

در نوشته هايشان اعم از شعرو ترانه و داستان باعث نوعي متفاوت بودن مي شود.

دو ترانه از او:

                                               «

دستای پیوندی، جیبای تو خالی

گوشاتو می گیری، چشماتو می مالی

 

بازم همون وضعه، بازم همه هسن

لجبازیای تو، دلتنگیای من

 

این حس خوبی نیس از کوره در می رم

دستامو از جیبم ... آسوده تر می رم

 

پاهای دلگیر و پاهای دل‌خسته

آروم عزیز من آروم زبون بسته

 

دستامو گم کردی بابای سرگردون

من موندم و کوچه حیرون دستامون

 

دستاتو کم دارم، دستاتو می بخشی !

خیلی بدم خیلی! اما تو می بخشی!

 

دردای خواب آور  بی میل بهبودی

تنها کجا رفتی ؟ بی من کجا بودی؟

 

دنبال یک انگشت تو بهت انگشتر

بچه ترم می شم بابای بی دختر

 

بابای روزای دلتنگی و بوسه

این اشک می ریزه این بغض می پوسه

 

 

                                              «2»

رها کن دستمو افتادن من اختیاری نیست

دیگه راه گریز از منجلابِ بد بیاری نیست

زمین و آسمون دستای آویزون بسه دیگه

پلای پشت سر پوسیده و داغون بسه دیگه

رها کن دستمو از ارتفاع مرگ می افتم

که از سرشاخه ی دستات شبیه برگ می افتم

تقلا می کنی و حجم ما از ماسه پر می شه

همین قده تا که بشماری از یک تا سه پر می شه

چه فرقی می کنه آرامش من عین تکراره

همین دستای معمولی برام یادآوره داره

رو این کوه معلق اوج می گیری و می افتم

تقلا می کنم برگردمو یاد تو می افتم

نمی ترسم از اینکه چی ته این دره پنهونه

که چن تا قلب پوسیده زیر این خاک مدفونه

زمین و آسمون دستای آویزون بسه دیگه

پلای پشت سر شکسته و ویرون بسه دیگه...

 

 

 

پست بعدي رو با معرفي دوست ساده و صميميم ...محمدرضا بابايي فر در خدمتتونم...

 

در ضمن دوستان اصفهاني مي تونن مجله پست مدرن (ایرانشهر)رو كه با تلاش بعضي از دوستان

در كرمانشاه تهيه شده از خانه ادبيات حوزه هنري واقع در خيابان استانداري- خ سعدي

تهيه كنند...

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در شنبه 8 دی1386 و ساعت 1:0 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar