تبليغاتX
زير خط فقر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نستالژی

 

سلام. خيلي وقت بود كه چيزي ننوشته بودم!

...و دوست دارم نظرات دوستان رو در اين مورد بدونم:

 

آروم نمي گيري، تا صبح بيداري

مي دوني من اينجام، حس ششم داري

 

زل مي زني به من، به عكس رو ديوار

سرگيجه مي گيرم، سيگار رو سيگار

 

از خواهش چشمات، انگور مي ريزه

چشماي من چشماتو دور مي ريزه...

 

چشماتو مي بندي، بدجور تنهايي

لبهامو مي بوسي، مثل خودارضايي

 

سيگار رو سيگار، دلتنگ تر مي شم

رؤياي تو مي شم، كمرنگ تر مي شم

 

تا شعر مي خوني، مي ريزم از لبهات

من تخت مي خوابم، اينجوريه شبهات!

 

آروم نمي گيري، تا صبح بيداري

مي دوني من...امّا، انگار شك داري...

...............................................

ديگه حرفي نيست...

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 0:2 قبل از ظهر | 
87
 

سلام!  يه خاطره و يه شعر ِ شايد نيمه كاره:

"تاكسي ِ خط"

چسبيدم به دنده؛  تا نشست، بوي عرق سگي زد زير دماغم!

راننده گفت:"سيد بشين عقب تا يه كم برامون بزني"

نفهميد!

-  سيد! ميگم بشين عقب تا يه كم برامون بزني!

    گونيشو بغل كرد و رفت عقب نشست.

...

- انقلاب؟؟

- بيا بالا!

...

راننده گفت:"آقا سيد كارش درسته!!"

از تو گوني - جوري كه راننده ببينه- چوب ويولونشو

كه چن تا سيم پاره دورش پيچيده بود، كشيد بيرون و گفت:

"شكستنش كُ...كشا!"

.....................................................

 

اسم تو ليز مي خورد گاهي، لاي دستان ِ پنج تا انگشت

داشت فردا مرا بغل مي كرد، دختري كه عروسكش را كشت!

 

كوچه ها را مواظبت هستم، پُر ِ بن بست ِ مرد و نامرد است

دست من را بگير گم نشوي، كت ِ من را اگر هوا سرد است

 

ساعتت دير مي شود كم كم، دست ِ تنهام باز مي گردد

حرف، بي تو تمام مي شود و، راه بي تو دراز مي گردد...

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 1:19 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar